انسان با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق میمیرد
سلام دوستان بالاخره فهمیدین سورپرایز ششمين ماهگردما چی بوده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چهار شنبه بدون اینکه بدون اینکه به امین بگم رفتم گرگان تنها کسایی که از این موضوع اطلاع داشتن بابک برادر امین و حامد پسر داییش بودن. بابک من و رسوند در شرکت رفت منم رفتم بالا وقتی رسیدم دم در اتاق امین دیدم حامد وسینا دارن ازش شیرینی میگیرن تا بهش بگن من اومدم و وقتی چشم امین به من افتاد نمیدونید داشت از تعجب شاخ در میاورد و فقط میخندید و میگفت تو اینجا چی کار میکنی ، امين كه خوبه همكارش آقاي ج ه ا ن ي هم با ديدن من از تعجب چشاش گرد شده بوده. يك ربع بعد امين مرخصي گرفت و رفتيم سمت خونه وقتي رسيديم ديديم در حياط بازه بدون هيچ صدايي رفتيم تو ديديم باباي امين داره با تلويزيون سر و كله ميزنه پس منم يواش يواش رفتم جلو و آروم زدم روشونش و وقتي من و ديد اول با تعجب من و نگاه كرد بعدش خنديد و گفت سلام بابا كي اومدي و مامان شوهر هم با شنيدن صداي ما اومد كلي ذوق كرد و همه به من ميگفتن خيلي بد جنسي كه بدون خبر اومدي آخه نكته جالب اين بود كه حديث و فريبرز هم داشتن از چالوس ميومدن. و اما شب ماهگردمون من و امين دلمون نيومد تنهايي شام بريم بيرون در نتيجه رفتيم پيتزا خريديم ، رفتيم خونه و اين شب خوب رو كنار اون گذرونيديم
تو اين سه روزي كه اونجا بودم اول رفتيم خونه دايي بزرگه امين بعد خونه دايي محمد از اونجا هم امامزاده عبدا... بعدشم خونه عمو كوچيكه البته اينم بگم كه زنگ زديم كه بريم خونه عمو بزرگه كه گفت خونه نيستيم اما خودمون بعدازظهر ميايم پيشتون و آخر شب هم رفتيم خونه دايي احمدش كه تازه از مكه اومده بود در ادامه لازمه كه بگم به كمك زن دايي فرشته آرايشگاه عروسيمو انتخاب كرديم و قرار شد گروه موسيقي هم ايمان پسر خاله فرشته جون باشه باز در اينجا جا داره از ترانه دختر خاله فرشته تشكر كنم چون ايشون هم داره تو پيدا كردن يك عكاس و فيلمبردار كمكون ميكنه. ديگه حوصله نوشتن ندارم
|