انسان با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق میمیرد
جاتون خالي تا رسيديم گرگان يك دوش آب گرم گرفتم و كلي خوابيدم و بعد عيد ديدني هامون شروع شد روز اول رفتيم خونه عمو احمد امين بعد هم خونه زن عمو بزرگش روز دوم ناهار رفتيم خونه دايي محمود ش جاتون خالي خوش گذشت فردا شبش هم رفتيم خونه دايي احمد واقعا زن دايي احمد با سليقه است گرچه داشتن پول يكي از ملزومات اما داشتن ذوق و سليقه از واجبات است. خلاصه تو مدتي كه گرگان بودم كلي به گشت و گذار در شهر و جاده ناهارخوران پرداختيم و در يكي از همين گشت و گذار ها بود كه تو خيابون كاخ چشمم به فرش فروشي زمرد مشهد افتاد فرش هاي خوشگلي داشت از ماشين پياده شديم و رفتيم داخل و تك تك فرش هارو ديدم و در نهايت دوتا فرش شش متري خريديم كه رنگ هاي شاخصش گلبهي، سبز زيتوني و كرمه. روز بعدم خونه عمه جونش و شبش هم با همه فاميل رفتيم خونه عمو بزرگش .حدارو شكر همه چيز تواين مدت خوب بود. سيزده بدر رفتيم جنگل النگدره صبحانه ايي خورديم گشت و گذاري كرديم ، ناهاري خورديم و برگشتيم خونه. روز جمعه 14/01/88 هم من برگشتم تهران تا در مراسم عروسي دوست عزيزم بهناز شركت كنم حدود ساعت 3 بود كه رسيدم آرايشگاه آخه از فرودگاه يك راست رفتم اونجا حالا بماند كه زيپ لباسم خراب شد و مجبور شدم برم خونه لباس ديگه اي بردارم ساعت 5:20 رسيدم خونه بهنارينا خوشبختانه مراسم عقد شروع نشده بود نميدونيد زماني كه صيغه عقد جاري ميشد چقدر خوشحال بودم كه يكي از بهترين دوستام رو تو لباس سفيد عروس مي ديدم .تا مراسم عقد تموم شد مراسم كادو دادن شروع شد من ربع سكه دادم، ثريا 50 هزار تومان،نيلوفرم ربع سكه داد از اونجا هم رفتيم سالن . وقتي ما رسيديم سالن فقط دونفر از مهمونا اومده بودن و حدود ساعت 8 بود كه عروس و داماد اومدن .خلاصه كلي زديم و رقصيديم و آخر شب من خسته و كوفته با ثريا رفتم خونشون تا دوش بگيريم و بخوابيم شد ساعت 1:30 نصف شب و تا بيدار شم و برسم اداره شد 8:30 صبح . |