تبليغاتX
هرچی دلت می خواد بگو
سلام دوستان

نمیدونم چجوری بگم !!! نمیدونم چرا خدا من و لایق این کرده که برم خونش!!! آره فردا دارم میرم خونه خدا. واقعا نمیدونم حسم چه جوری بیان کنم.فقط میتونم از خدای خودم تشکر کنم چرا که این سفر رو در جوانی نصیبم کرده خدایا ازت ممنونم. و از تمام دوستان میخوام حلالم کنن

 

کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود

حاجی  احرام   دگر  بند  ببین  یار  کجاست

 یا علی


+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 8:42
توسط سارا و امين موضوع: |

                              

     

تولد تولد تولدت مبارک

بهروزم، امينم، همه كسم، عشقم تولدت مبارك

 

 

 

نوشته شده توسط امین:  

 سلام دوستان خوبمامیدوارم که حال همتون خوب باشه وهمه چیز بر وفق مرادتونمیدونم این همه لطف ومحبت ومهربونی عزیز دلمو,نفسمو,عشقمو چه جوری جواب بدم فقط میتونم بگم سارا جونم مممممممننننننننووووووووووننننننننننننمممممممممم و خخخخخخخخخخخییییییییییییییییلللللللللللللللییییییییییی دوست دارمامیدوارم لیاقت این همه محبتتو داشته باشم خانومی

و از تمام کسانی که تولدمو بهم تبریک گفتن ممنونم. از خاله مهربونم(من خاله ندارم اما به خواهر بزرگتر سارای عزیزم میگم خاله که از هزازان هزار خاله واسم عزیزتر ودوست داشتنی تر) از آقا جون(بابای سارا جون) از مامان عزیز(مامان سارا) از خونواده خودم که جشن کوچیک وساده گرفتن که دوباره ازشون تشکر میکنم و روی ماهشون رو میبوسم

حتماً میخاین بدونین کادو چی گرفتمچه کادوئی بهتر از اینکه با عزیز دلت بری سفر حج.درسته کادوی سارای عزیزم سفر حج بود که ان شاءا... هفته بعد با سارای گلم,خاله مهربونم(خواهر سارا) ومامان دوست داشتنیم(مامان سارا) میریم

ان شاءا... خدا قسمت ونصیب همه کنهدوستان عزیزم از طرف همتون نائب الزیاره میشم و برای همه دعا میکنمراستی فراموش کردم از همکاران سارای گلم تشکر کنم که تولدمو تبریک گفتنشاید دیگه نتونم بیام ونظر بذارم.از همین جا از همتون خداحافظی میکنم و طلب حلالیت دارم


+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 15:36
توسط سارا و امين موضوع: |

عشق از دوستي پرسيد: تفاوت من با تو چيست؟دوستي گفت :من افراد را با سلامي با هم آشنا ميکنم وتو با نگاهي، من آنها را با دروغي از هم جدا ميکنم وتو با مرگ.

حتما تا حالا متوجه شدين كه من بيش از اينكه اهل رفت و آمد با فاميل باشم با دوستانم دارم و اينكه بعداز 29 سال زندگي در تهران دارم اين شهر رو با تمام تعلقاتش ترك ميكنم و در شهر زیبای گرگان زندگی کنم، اما خوشحالم كه بخاطر كسي دارم اين كار رو ميكنم كه ارزشش رو دار (اين حرف رو فقط من نميگم كسايي كه امين رو ميشناسن هم اين اعتقاد رو دارن و امين هم به من قول داده اولين فرصت شغلي خوبي كه در تهران براش پيدا شه برگرديم هم اينجا  ) حالا ميخوام از خودم و دوستام بگم تا بدونيد چرا من با دوستام بيشتر خوشم، اول لازم بدونيد من در يكي از محله هاي جنوب غرب تهران بزرگ شدم در س خوندم و در اون دوران دوستان زيادي‌داشتم:‌مهديه،شهلا،   فاطمه، ناهيد، افسانه، معصومه و . . .

ميدونيد از ويژگي هاي دوستاي دوران دبيرستانم اين بود كه همه ما از يك طبقه اجتماعي بوديم اما با ورودم به دانشگاه اين ويژگي در دوستان دانشگاهيم وجود نداشت دوستاني مثل: بهناز، سارا، طاهره، معصومه، سميه، نرگس، ثريا، مرضيه و . . .

اما اين دوستان ويژگي ديگه اي داشتن و اين بود كه ما از نظر فكري و عقيدتي بهم نزديك بوديم و به نظر من اين ويژگي از ويژگي دوستان دوران مدرسه مهمتره چرا كه از دوستان دوران دبيرستان تنها ناهيد و معصومه هستن كه با من در ارتباط هستند اما من بابيشتر دوستان دوران دانشگاهيم در رفت و آمدم نميدونيد هر كدومشون يك ويژگي دارن كه از ديگران متمايزشون ميكنه و وجوه مشتركي داريم كه اين رابطه رو از سال 1380 تا حالا حفظ كرده.  

وقتي ياد خاطراتمون ميفتم لذت مي برم و حس خوبي بهم دست ميده و اين يعني زندگي. نميدونيد چه لذتي داره وقتي دوستاتو تو لباس سفيد عروسي ببيني يا اينكه ببيني به به موفقيت هايي شغلي دست پيدا ميكنن .

ماها سنگ صبور  هميم، هر وقت دلمون تنگ ميشه از روزگار بهم زنگ ميزنيم و درد دل ميكنيم به زمين و زمان بد و بيراه ميگيم و آخرين اخبار رو رد و بدل ميكنيم و ايم ميشه تخليه روحي رواني، يكي ديگه از ويژگي همه دوستام اينه كه حسود و دو بهم زنم نيستن.

نميدونيد چه دوراني داشتيم بعداز كلاس ميرفتيم فرحزاد، دركه، فشم و هرجا كه عشقمون ميكشيد، يادش بخير هايداي سعادت آباد، پيتزا پيگو تجريش، پيتزا بوف شهرك غرب، بوفالو چهار راه وليعصر.

در اينجا لازم به دوستان عزيزم بگم هيچ نگران نباشيد من هر جاي ايران كه سهله هر جاي دنيا كه باشم نه تنها فراموشتون نميكنم بلكه بهتون سر ميزنم تا احساس دلتنگي نكنيد.


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:13
توسط سارا و امين موضوع: |

سلام نمیدونم امروز چم شده حالم خوب نیست

خداوندا

 تو تنهایی و من تنهای تنهایم


تو یکتا و تو بی همتا


ولیکن من نه یکتا و نه بی همتا


<<    فقط تنهای تنهایم....    >>

..

 


+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:18
توسط سارا و امين

سلام دوستان بالاخره فهمیدین سورپرایز ششمين ماهگردما چی بوده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  خوب معلومه خودم بهترین سوپرایزم دیگه!!!!!!!

چهار شنبه بدون اینکه بدون اینکه به امین بگم رفتم گرگان تنها کسایی که از این موضوع اطلاع داشتن بابک برادر امین و حامد پسر داییش بودن.

بابک من و رسوند در شرکت رفت منم رفتم بالا وقتی رسیدم دم در اتاق امین دیدم حامد وسینا دارن ازش شیرینی میگیرن تا بهش بگن من اومدم و وقتی چشم امین به من افتاد نمیدونید داشت از تعجب شاخ در میاورد و فقط میخندید و میگفت تو اینجا چی کار میکنی ، امين كه خوبه همكارش آقاي ج ه ا ن ي هم با ديدن من از تعجب چشاش گرد شده بوده.

يك ربع بعد امين مرخصي گرفت و رفتيم سمت خونه وقتي رسيديم  ديديم در حياط بازه بدون هيچ صدايي رفتيم تو ديديم باباي امين داره با تلويزيون سر و كله ميزنه پس منم يواش يواش رفتم جلو و آروم زدم روشونش و وقتي من و ديد اول با تعجب من و نگاه كرد بعدش خنديد و گفت سلام بابا كي اومدي و مامان شوهر هم با شنيدن صداي ما اومد كلي ذوق كرد و همه به من ميگفتن خيلي بد جنسي كه بدون خبر اومدي آخه نكته جالب اين بود كه حديث و فريبرز هم داشتن از چالوس ميومدن.

و اما شب ماهگردمون من و امين دلمون نيومد تنهايي شام بريم بيرون در نتيجه رفتيم پيتزا خريديم ، رفتيم خونه و اين شب خوب رو كنار اون گذرونيديم

امين جونم خيلي خيلي دوست دارم

تو اين سه روزي كه اونجا بودم اول رفتيم خونه دايي بزرگه امين بعد خونه دايي محمد از اونجا هم امامزاده عبدا... بعدشم خونه عمو كوچيكه البته اينم بگم كه زنگ زديم كه بريم خونه عمو بزرگه كه گفت خونه نيستيم اما خودمون بعدازظهر ميايم پيشتون و آخر شب هم رفتيم خونه دايي احمدش كه تازه از مكه اومده بود در ادامه لازمه كه بگم به كمك زن دايي فرشته آرايشگاه عروسيمو انتخاب كرديم و قرار شد گروه موسيقي هم ايمان پسر خاله فرشته جون باشه باز در اينجا جا داره از ترانه دختر خاله فرشته تشكر كنم چون ايشون هم داره تو پيدا كردن يك عكاس و فيلمبردار كمكون ميكنه.

ديگه حوصله نوشتن ندارمتا بعد

 


+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:45
توسط سارا و امين موضوع: |

پنج شنبه ۱۰/۰۲/۸۸ ششمین ماهگرد من و امینه براش سوپرایز دارم

که بموقع بهتون میگم

 

تویی عشق اولم..........تویی عشق اخرم.......

وقتی کنار منی از همه عاشق ترم.......

بزار بگم بدونی چقدر تو رو دوست دارم....

بزار بگم دلم رو فقط به تو می سپارم...

بزار بگم که بی تو غم تو دلم نشسته....


+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:10
توسط سارا و امين موضوع: |

نمیدونم چم شده

 همش با امین دعوام میشه

خوب دوست دارم نازمو بکشه

 اما اونم بعضی وقتا نازمو نمیکشه ، الكي بهونه ميگيره، ميدونم دوسم داره، دلش برام تنگ ميشه، اما به خدا اگه غم اون، دوري از منه، غم من علاوه بر دوريش اينكه قراره تا دوماه ديگه از تهران برم اون وقت نه تنها خانواده بلكه دوستامم ديگه براحتي الان نميبينم خوب دوست دارم شرايطم درك كن .

البته من وقتی عصبانی میشم خیلی بداخلاقی میکنم

خوب به همه کسایی که اونو میبینن حسودیم میشه

آخه نمیدونید قربونش برم از وقتی موهاشو کوتاه کرده چقدر ناز شده

تازشم پسرم رژيم داره آخه ميخواد خوش هيكل شه اما اميدوارم لپاش آب نشه كه ميكشمش.

اينم بگم با تمام اين حرفا دوست دارما

(اينم دخترمون ثمين)

 


+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:3
توسط سارا و امين موضوع: |

donyayebikaran

سارا و امين

donyayebikaran

http://donyayebikaran.blogfa.com

هرچی دلت می خواد بگو

هرچی دلت می خواد بگو

هرچی دلت می خواد بگو

دوست داشتن در دريا شنا كردن است و عاشق شدن در دريا غرق شدن.
(علی شریعتی).......
سارا هستم،متولد2/11/59 و متاهل.
این وبلاگ برگرفته از عقاید، افكار و احساسات شخصي نويسندگانش هست.
اميدوارم با ارائه نظرات خودتون ما رو ياري كنيد.
انسان با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق میمیرد

هرچی دلت می خواد بگو

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog