انسان با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق میمیرد
بازم سلام خلاصه ميگم تاعقب افتادگيم در آپ كردن رو جبران كنم. الف ) قربون خدا برم كه اين همه مهربونه خدايا نوكرتم. درست ارديبهشت سال گذشته بود كه 400هزار تومان گذاشته بودم كنار تا براي خودم گوشي بخرم يه روز كه تو اداره داشتم در باره با يكي از دوستام در مورد مدل هاي گوشي صحبت مي كردم خواهرم زنگ زد و گفت: تلويزيون اعلام كرده ثبت نام حج عمره از 14 فروردين شروع شده و تا يك هفته ديگه ادامه داره، من و مامان ميخوايم ثبت نام كنيم تو چي؟ از اونجايي كه يكي از آرزوهام نماز خوندن تو مسجدالنبي و به درگاه خدا رفتن بوده من ، مامان و خواهرم حج عمره ثبت نام كرديم و تابستان 87 تو قرعه كشي الويت 23 شديم و عيد امسال هم كه گرگان بوديم اعلام كردن الويت هاي 1 تا40 بانك ملت مي تونن در كاروان هاي 26 خرداد جهت اعزام به مكه ثبت نام كنن. از گرگان كه اومديم متوجه شديم زوج هاي جواني كه در سال 87 و 88 عقد كردن هم مي تونن براي اعزام ثبت نام كنن و اين شد كه من و مامان و امين براي گرفتن پاسپورت اقدام كرديم و پس از دل شورهاي زياد پاسپورتامون آماده شد و امين هم مجوز ثبت نام گرفت اما به هر دفتر زيارتي كه زنگ ميزديم ميگفت: جا نداريم واقعا عصبي شده بودم به هركي كه فكر ميكردم ميتونه كمكمون كنه زنگ زدم تا اينكه يكي از همين دفترا برامون براي 27 ارديبهشت كاروان پيدا كرده، نميدونيد چقدر خوشحال شدم بلافصله كاراي لازم و انجام داديم و ايشا ا... 27 / 2/ 88 ميريم مكه، ايشا ا... قسمت همتون بشه. ب) 21 فروردين رفتم عروسي داداش فاطي جونم جاتون خالي كلي رقصيدم و از اون شب لذت زيادي بردم اما ته دلم غمگين بود چون امين جونم نبود. ج) امين عزير دلم پنج شنبه اومد تهران واقعا دلم براش تنگ شده بود آخه از 14 فروردين تا الان نديده بودمش.جاتون خالي بعد از ظهر هم رفتيم سينما و فيلم اخراجي هاي 2 رو ديدم و كلي خنديديم و پس از گشت و گذار در خيابان وليعصر رفتيم خونه. د)جمعه همين هفته هم من و امين به اتفاق خواهرم و داداشم رفتيم يافت آباد مبل ، سرويس خواب و بوفه رو سفارش داديم و قرار شد 25 خرداد تحويل بگيريم البته لازم بذكر است كه من و فاطي جون دو روز تمام در يافت آباد به تحقيق و تفحص پرداختيم تا اينكه جمعه تونستيم به راحتي هرچه تمام تر خريد كنيم و در آخر هم بابايي ساعت 19:30 ديشب رفت فرودگاه آخه ساعت 20:45 پرواز داشت به هرحال هواپيما با يك ساعت تاخير پرواز كرد و حدود ساعت 23 بود كه امين زنگ زد و گفت: هواپيما تازه نشسته. جاتون خالي تا رسيديم گرگان يك دوش آب گرم گرفتم و كلي خوابيدم و بعد عيد ديدني هامون شروع شد روز اول رفتيم خونه عمو احمد امين بعد هم خونه زن عمو بزرگش روز دوم ناهار رفتيم خونه دايي محمود ش جاتون خالي خوش گذشت فردا شبش هم رفتيم خونه دايي احمد واقعا زن دايي احمد با سليقه است گرچه داشتن پول يكي از ملزومات اما داشتن ذوق و سليقه از واجبات است. خلاصه تو مدتي كه گرگان بودم كلي به گشت و گذار در شهر و جاده ناهارخوران پرداختيم و در يكي از همين گشت و گذار ها بود كه تو خيابون كاخ چشمم به فرش فروشي زمرد مشهد افتاد فرش هاي خوشگلي داشت از ماشين پياده شديم و رفتيم داخل و تك تك فرش هارو ديدم و در نهايت دوتا فرش شش متري خريديم كه رنگ هاي شاخصش گلبهي، سبز زيتوني و كرمه. روز بعدم خونه عمه جونش و شبش هم با همه فاميل رفتيم خونه عمو بزرگش .حدارو شكر همه چيز تواين مدت خوب بود. سيزده بدر رفتيم جنگل النگدره صبحانه ايي خورديم گشت و گذاري كرديم ، ناهاري خورديم و برگشتيم خونه. روز جمعه 14/01/88 هم من برگشتم تهران تا در مراسم عروسي دوست عزيزم بهناز شركت كنم حدود ساعت 3 بود كه رسيدم آرايشگاه آخه از فرودگاه يك راست رفتم اونجا حالا بماند كه زيپ لباسم خراب شد و مجبور شدم برم خونه لباس ديگه اي بردارم ساعت 5:20 رسيدم خونه بهنارينا خوشبختانه مراسم عقد شروع نشده بود نميدونيد زماني كه صيغه عقد جاري ميشد چقدر خوشحال بودم كه يكي از بهترين دوستام رو تو لباس سفيد عروس مي ديدم .تا مراسم عقد تموم شد مراسم كادو دادن شروع شد من ربع سكه دادم، ثريا 50 هزار تومان،نيلوفرم ربع سكه داد از اونجا هم رفتيم سالن . وقتي ما رسيديم سالن فقط دونفر از مهمونا اومده بودن و حدود ساعت 8 بود كه عروس و داماد اومدن .خلاصه كلي زديم و رقصيديم و آخر شب من خسته و كوفته با ثريا رفتم خونشون تا دوش بگيريم و بخوابيم شد ساعت 1:30 نصف شب و تا بيدار شم و برسم اداره شد 8:30 صبح . سلام دوستان اميدوارم سال خوبي رو شروع كرده باشين .امسال براي من متفاوت با سال هاي ديگه بود چون امسال من ديگه تنها نبودم ، گرچه سال تحويل امين كنار من نبودم اما وجودش رو در كنار خودم حس ميكردم و چون ميدونستم چند ساعت بعداز سال تحويل مياد پيشم خيلي خيلي خوشحال بودم. لحظه سال تحويل براي همه دعا كردم و از خدا عافيت، عاقبت بخيري و صحت و سلامت خواستم.حدود ساعت هفت وهشت شب بود حسين به همراه خانوادش اومدن خونه ما آخه ما شام اولين شب سال نو رو كنار هم ميخوريم به همين دليل عباس هم به همراه خانومش و پسرش اومدن بالا ولي متاسفانه داداش بزرگم نيومد و اون شب جاتون خالي سبزي پلو باما هي خورديم البته براي امين جونمم نگه داشتم. از خوش شانسي من اون شب قرار بود خواهر زن دادشم بره مكه و قرار شد منم همراهشون برم تا از ترمينال حجاج برم قسمت پروازهاي داخلي دنبال امين ( امين از اين ماجرا بي خبر بود ) و از اونجايي كه پرواز گرگان به تهران يك ساعت تاخير داشت من ، داداشم ، زنش و الناز و محمد رفتيم استقبال و وقتي امين داشت وارد سالن ميشد خودمون رو بهش نشون نداديم و وقتي داشت خارج ميشد من از پشت بهش حمله كردم و گل هايي رو كه برام خريده بود رو از دستش گرفتم، بنده خدا كپ كرد، بعداز كلي خوش و بش رفتيم خونه. من و امين تا چهار شنبه 5/1/88 تهران بوديم تو اين مدت كلي بيرون رفتيم و تا تونستيم خوش گذرونديم تا اينكه مامانشينا اومدن تهران و دو روزي بودن و بعداز اون رفتيم به سمت چالوس آخه حديث (خواهر شوهر كوچيكم ) شوهرش چالوسي و قرار اونجا زندگي كنه. چشمتون روز بد نبينه ساعت 3 بعدازظهر اول جاده چالوس بوديم ساعت 10 شب هم رسيديم چالوس فقط خدا ميدونه ما تو جاده چي كشيديم. اما زيبايي طبيعت خونه، استخر ماهيا و گل خونه هاي فريبرزينا ( شوهر حديث)تموم خستگي رو از تنمون درآورد. صبح روز بعدش هم رفتيم نمك آبرود اين اولين باري بود كه مي رفتم اونجا واقعا طبيعت زيبايي داره اما متاسفانه نتونستيم تله كابين سوار شيم آخه خيلي شلوغ بود فريبرز ميگفت روزاي تعطيل بايد صبح زود بياي تا بتوني راحت تله كابين سوار شيم به هر حال تو همون محوطه دوري زديم بستني خورديم قليوني كشيديم و رفتيم خونه. بعداظهر هم من و امين به همراه برادر كوچيكش سينا و پسر داييش حامد رفتيم محمود آباد البته قبلش زنگ زدم به همكارم آقاي ق د ر د و س ت چون مي دونستم اونم به همراه خانوادش اونجاست و ازش خواستم برامون ويلا پيدا كنه كه بنده خدا همين كار رو هم كرد ( ازش ممنونم ) خلاصه يك شب رو هم محمود آباد بوديم صبح هم بعداز خوردن يك صبحانه مفصل رفتيم كنار دريا قدم زديم، عكس گرفتيم و حدود ساعت 12 ظهر هم حركت كرديم به سمت گرگان و پس از گذشت 4 ساعت رسيديم خونه. |