انسان با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق میمیرد
سلام دوستان پيشايش عيد رو به شما تبريك ميگم. امين عزيزم عارفانه عاشقانه بي بهانه بي نهايت تا قيامت دوست دارم . فاطمه خوبم دوست دارم و بهترين هار رو براي تو و آقامرتضي بهترين هارو آرزو ميكنم. سلام دوستان نميدونيد سه شنبه اي چه بلايي سرم اومد!!! چند روزي بود كه يك گروه فيلم برداري اومده بود پژوهشگاه واسه فيلم برداري پروژه واحد زمين شناسي پژوهشكده اكتشاف و توليد و در ادامه اين كار قرار شد گروه رو ببرن بيابان هاي ايوانكي در مسير جاده تهران – مشهد نرسيده به سمنان از طرف ديگه هم بعدازظهر همون روز هم ساعت 17 هم با امين قرار داشتم.به همين دليل صبح وقتي رفتم اداره به همكارم آقاي ا.پ گفتم:ميشه من نرم. گفت:خوب ميخواي نري نرو اما خوب برو. با اين برو نرو همكارم مجبور به رفتن شدم برم . حدود ساعت 30:9 بود كه از پژوهشگاه راه افتاديم به سمت شرق تهران تا تعدادي از دوستان رو سوار كنيم و از اونجا هم رفتيم سه راه افسريه و بهد هم جاده امام رضا و حدود ساعت 20:12 رسيديم بيابان هاي ايوانكي و كار شروع شد خدا ميدونه هوا چقدر سرد بود و باد شديد هم در حال وزيدن بود و مجبور شدم تو ماشين بشينم و چون چشمم آب حالا شما به تمام اين گرفتاريا تموم شدن شارژ موبايل رو هم اضافه كنيد تا ساعت رسيد به 2 بعدازظهر كه من و دو نفر از همكارا رفتيم خود ايوانكي براي خريد ناهار و پس از كلي گشتن از يك آشپزخونه 11 تا چلو مرغ همراه با دوغ نعناعي خريديم و برگشتيم تا رسيديم ساعت 3 شد خدا ميدونه از روي گرسنگي چه جوري داشتيم ميخورديم و پس از كلي استرس از دير رسيدن ساعت 4 راه افتاديم و درست ساعت 30:6 من ميدونه رسالت از گروه جدا شدم و رفتم ونك تا برسم ونك ساعت شد 7 الهي دورش بگردم از ساعت 5 تا اون موقع تو ميدونه ونك منتظر من بود هرچي هم بهش ميگفتم برو كافي شاپي، جايي اما همش ميگفت نه. خلاصه از اونجا راه افتاديم رفتيم مركز خريد بوستان چندتا كيف ،كفش و مانتو ديدم اما خوشم نيومد اما واسه امين كفش اسپرت خريديم و رفتيم رستوران پايين ميدون پونك الان اسمش يادم نمياد بقدري خسته بودم خدا ميدونه بعداز اونم رفتيم مركز خريد تيراژه در آخر هم جونم براتون بگه اون روز ساعت 11شب رسيديم خونه و اون شب نفهميديم كي خوابيديم. سلام دوستان خوبم اميدوارم تعطيلات خوش گذشته باشه براي من كه خيلي خوب بود خدارو شكر . طبق قرار قبلي كه با امين گذاشته بوديم پسرم ساعت 20:30 دوشنبه ميدون هفت تير اومد دنبالم وبا هم رفتيم خونه، بقدري خيابونها شلوغ بود كه ساعت 22 رسيديم خونه .
وقتي رسيديم خونه ديديم سفره شام پهن شد و همگي از سر گرسنگي به سفره حمله كرديم جاتون خالي چه حالي داد. سه شنبه صبح تا ظهر خونه بوديم ناهار خورديم ، حرف زديم بعداز ناهار هم كمي خواب و بعدش رفتيم يافت آباد سرويس چوب ديديم واي كه چه مبلمان هاي زيبايي بود اما بخاطر نزديك شدن عيد قيمت غير واقعي بود. اما يك ست مبل ديديم ، بوفه هاي جديد ، ميز ناهار خوري و سرويس هاي خواب ، ميز تلويزيون با امين قرار گذاشتيم به اميد خدا نيمه دوم خرداد خريد سرويس چوب رو تموم كنيم.
البته به اميد خدا طبق برنامه ريزي قرار شد: خريد عروس و داماد: نيمه دوم ارديبهشت. خريد پرده : نيمه اول خرداد. خريد سرويس چوب ، بخچال ، تلويزيون ، فرش : نيمه دوم خرداد. همچنين هماهنگي فيلم بردار، لباس عروس، آرايشگاه و كارت عروسي اول تيرماه. و چيدن جهيزيه اوايل تيرماه. و 27 تير برگزاري مراسم حنابندان و 28 تير هم مراسم عروسي.
بعدازظهر سه شنبه هم من و امين با هم شام رفتيم خونه حسين داداشم بس كه اين محمد و الناز شيطنت كردن كلي خنديديم و بهمون خوش گذشت. چها شنبه ايي هم من رفتم سركار امين و خواهرمم رفتن علا الدين و خواهرم يك گوشي 7610 سوپر نوا به قيمت 200 هزار تومان خريد . من و فاطمه، خانوم صادقي از ساعت 12 مرخصي گرفتيم و زديم بيرون و من حدود ساعت 13:30 رسيدم خونه و بعدازظهر هم رفتيم امامزاده حسن و 1 دامن شلواري، 2تا تاپ ، 3 تا هم بلوز به رنگ هاي مختلف خريديم و بعداز خوردن مقداري پيتزا و ساندويچ رفتيم خونه. پنج شنبه هم تا از خواب بيدار شيم صبحانه بخوريم و جمع و جور كنيم شد ساعت 2 بعداظهر؛ حدود ساعت 4 بود كه از خونه زديم بيرون رفتيم سپهسالار، قيامت بود انگار كل تهران اومده بودن اونجا، كلي كفش ديدم ولي هيچ كدومشون رو نپسنديديم اما نفري يك جفت دمپايي براي سرويس بهداشتي و يك جفت هم دمپايي براي آشپزخونه خريديم و در راه بازگشت تو خيابون جمهوري نرسيده به ميدون سعدي 3 تا لوستر فروشي حراج كرده بودن ما هم رفتيم تو و بر اثر جو گرفتگي 1 لوستر 3 شاخه قرمز براي اتاق خواب خودمون ، 1 لوستر تك شاخه سفيد براي اتاق خواب مهمان و 1 لوستر سفيد صورتي براي آشپزخونه خريديم و تمام وسايلي كه در دست داشتيم رفتيم چهار راه امير اكرم باورتون نميشه انگار نه انگار تعطيلي وجود داره با اينكه روز شهادت بود حتي لباس عروس فروشي ها هم باز بودن. لباس عروس ديديم خامه ايي رنگ خيلي خوشگل قيمت كرايه 300 هزار تومان و فروش 400 هزار تومان اما امين هنوز چشمش دنبال لباس عروسي كه چند ماه پيش ديديم خداييش محشر بودم خودمم هنوز تو كفشم. بعدشم شام رفتيم بوفالو واي كه چقدر خورديم داشتيم منفجر مي شديم بطوري از چهار راه وليعصر تا دانشگاه تهران پياده رفتيم فكر كنيد با اين حال تا رسيديم خونه و وسايلمونو گذاشتيم با خواهرم رفتيم خونه دادش بزرگم يه يك ساعتي هم اونجا بوديم؛ خلاصه وقتي رفتيم تو رختخواب نفهميديم كي خوابيديم. جمعه هم بعداز خوردن صبحانه من و امين و خواهرم رفتيم فروشگاه ا ر ت ش همون ا ت ك ا بعداز كمي بازديد از وسايل برقي از جمله تلويزيون و يخچال و خريد شامپو و ليف و ... برگشتيم خونه و بعداز ديدن بازي پرسپوليس و سپاهان امين بهم گفت بريم بيرون من كه پايه گفتم باشه و رفتيم بيرون قدم زنان در حال رفتن بوديم كه امين گفت: عزيزم چهارمين ماهگردمون مبارك كلي سوپرايز شدم و اول رفتيم شريني خريديم بعدش رفتيم جيگركي و در پايان هم به مناسبت امين برام يك روسري زيبا خريد كه همين جا دوباره ازش تشكر ميكنم و م ي ب و س م ش . بعداز شام دادش بزرگم اومد خونه تا امين رو ببره ترمينال شرق حدود ساعت 22:15 رسيديم ترمينال و امين از ما جدا شد و ساعت 23 اتوبوس به سمت گرگان حركت كرد.
من فقط و فقط تو رو دوست دارم
سلام خوبي؟ خوب كه چي؟!خدايش دارم قاطي ميكنم !كم آوردم !سخته به خدا سخته!به خدا :منم احساس دارم،منم غرور دارم،منم دلم ميشكنه،منم تنهام ،منم مشكل دارم،اما به خدا بي معرفت نيستم،اگه محبتم،دوست داشتنم و عشقم و علاقم رو به زبون نميارم نه اينكه ندارم دارم،اما دوست ندارم چاپلوسي كنم يا سو استفاده كنم،به خدا منم دلم تنگ ميشه،به خدا منم تو تنهاييم اشك ميريزم،منم اگه صداتو نشنوم آروم نميگيرم،به خدا نميخوام اذيتت كنم،بي توجهي كنم،بي احترامي كنم،تحقيرت كنم،به چه زبونی بگم : من جز تو کسی رو عاشقانه دوست ندارم هيچ وقت نيست كه به فكر تو نباشم،به خدا گاهي اوقات در برابرت مستاصل ميشم!كم ميارم!باشه ميخواي كم محلي كني؟ميخواي ازم دوري كني؟فكر ميكني نباشي راحت ترم؟Ok ، ولي بدون داري اشتباه ميكني. همين!!!
|