تبليغاتX
هرچی دلت می خواد بگو

سسسسسسسسسسسسسسلام من اوووووووووووومدم

واي كه تعطيلاتي بود كلي حالشو بردم كنار همسر مهربانم و خانواده مهربونش جاتون خيلي خالي بود سه شنبه ساعت شش صبح به راه افتاديم ساعت هشت رسيديم فيروزكوه طبق برنامه از قبل تعيين شده كله پاچه رو زديم تو رگ و ساعت نه حركت كرديم و پس از گذر از شهرهاي مختلف از فبيل سوادكوه، قائم شهر، ساري، بهشهر، نكا، كردكوي ساعت دوازده رسيديم خونه و مورد استقبال گرم خانواده شوهر قرار گرفتيم و پس از صرف چاي به استراحت پرداختيم و در آ غ و ش، ش و ه ر آرميديم .

چهار شنبه و پنج شنبه هم مامان شوهر روزه داشت كلي سر گرم بوديم جاتون خالي چهار شنبه من و امين شام رفتيم پيتزا پستا تو جاده ناهار خوران در ضمن تو راه به دوتا معازه مبل فروشي هم سر زديم در كل خوش گذرونديم .

پنج شنبه ايي هم بعد از مراسم روزه مادر شوهر كه 9 صبح شروع شده بود با خواهر مكرمه شوهر رفتيم بانك و از اونجا به پاساژ برليان كه بورس طلا فروشاست بعدشم شركت شوهر گرامي و در نهايت حركت به سمت منزل .

و اما پنج شنبه من و امين رفتيم يخچال و تلويزيون رو هم انتخاب كرديم هيتاچي و تلويزيون توشيبا 37 اينچ كه قرار امين آخره هفته كاراي خريدش انجام بده، شب هم شام رفتيم رستوران گردون بابا طاهر و در نهايت تصميم گرفتيم عروسيمون رو هم به احتمال 99 درصد شانزدهم مرداد همون بابا طاهر بگيريم.

ازاونجايي كه همتون مي دونيد پنج شنبه شب، شب ولنتاين بود امين عزيزم يك LOVE خوشگل بهم داد من براش يك عدد گاو و يك بسته شكلات بهش دادم كلي LOVE هم تركونديم . 

    

جمعه همه فاميل ناهار  خونه عموي بزرگ امين كه پسر عموي مامانمم هست دعوت بوديم كه بعداز كلي خودآرايي ساعت 12 رفتيم اونجا همه بودن جاتون خالي تا ناهار تموم شه فوتبال استقلال -  پرسپوليس شروع شد و جو بكلي ورزشي شد و با تمام شدن نيمه اول مهمان ها به سمت منازلشون حركت كردن و با اتمام مسابقه ما پرسپوليسي ها يك نفس راحت كشيديم.

و در آخر هم ساعت هجده و سي دقيقه با قطار يه سمت تهران حركت كرديم و امروز صبح ساعت 5 رسيديم خونه.

پيونديك: امين هم چون امروز تهران كلاس داشت با ما اومد البته امشب ساعت۲۰:۱۵ با هواپيما برميگرده .

  


+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 10:36
توسط سارا و امين موضوع: |

سلام جاتون خالي پنج شنبه ايي حالي دادا فكن مني كه از اول هفته منتظر پنج شنبه جمعه ام تا يكم بيشتر بخوابم ساعت پنج و نيم صبح بيدار شدم و با آژانس رفتم خونه فاطي خاكي، فاطي و باباش و آنا بيدار بودن تا فاطي آماده شد به همراه باباش راه افتاديم به سمت خونه سارا دارا و همگي با هم رفتيم پاركينگ و بعداز خداحافظي از باباي نازنين فاطي، ساعت هفت و ده دقيقه صبح  سوار بر اتوبوس به سمت آبعلي حركت كرديم .

در اوايل راه بوديم كه شلوغ بازي هاي ما سه نفر شروع شد و نيمه اول اتوبوس بيدار و نيمه انتهايي در خواب ناز به هرحال ساعت هشت و پانزده دقيقه به مجتمع تفريحي آبعلي رسيديم.

 

ابتدا مقداري پياده روي كرده و سپس به سمت استخر رهسپار شديم و پس از استفاده از جكوزي و كمي آب بازي در استخر وارد سونا شديم و از اكاليپتوس موجود در بخار سونا بهره كافي برديم و بعداز پوشيدن كلي لباس و به سر كردن كلاه و شال گردن به سمت تله كابين حركت كرديم .

وقتي رسيديم بالا هوا برفي بود ما هم جوون رفتيم آش گرفتيم و زير برف نوش جان كرديم يه مامان بزرگ خوب هم وقتي مارو در حال خوردن آش زير برف ديد گفت: آفرين به سليقه شما جونا عجب كار خوبي كردين.

 

بعداز تله كابين هم رفتيم ناهار جاتون خالي يك پرس زرشك پلو با مرغ زديم تو رگ بعدشم رفتيم تيراندازي و فوتبال دستي حااي داد به خدا و بعد هم خوردن ذرت مكزيكي .حدود ساعت چهار بعداز ظهر از آبعلي حركت كرديم به سمت تهران تو راه برگشت كسي خواب نبود راننده هم سي دي آقاي ماهي صفت رو گذاشت كلي خنديديم جاتون خالي بستني هم خورديم.

  پيوند يك: يادم رفت بگم كلي هم از خودمون در حالي كه سوار بر دار و درخت بوديم يا در برف دراز كشيده بوديم عكس گرفتيم كه انشا ا... به سمع و نظر شما خواهد رسيد.

پيوند دو: تو اين روز امين و كامي دوست سارا دارا با ما در تماس بودن اما فاطي جون از همسرش بي خبر بود به هر حال هر سه ما جاي خالي اونا رو در كنار مون حس ميكرديم و قرار شد در اولين فرصت شش نفره به آبعلي بريم .ايشا ا...

پیوندسه: امروز یعنی ۲۱/۱۱/۸۷ امین جونم داره میاد دنبالم تا باهم بریم گرگان البته مامان وبابامم میان، جمعه هم همه باهم برميگرديم اين يعني اينكه امين هم با ما مياد آخه ماموريت داره.

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:28
توسط سارا و امين موضوع: |

سلام به دوستای گلم ،خيلي وقته ننوشتم حقيقتش حوصله نوشتن نداشتم، الان خوبم امين هم خوبه تو اين زمان غيبت حال و هوامون هم آفتابي بوده هم ابري اما مهم اينكه همديگرو دوست داريم و اين مشكلات و ... باعث ميشه رابطمون مستحكم تر بشه البته بايد هواسمون باشه اين مسائل هم ميتونه سازنده باشه هم مخرب اما خدارو شكر براي ما تا الان سازنده بوده بگذريم ....

دوم بهمن و كه يادتونه روز تولدم رو ميگم تو اداره كه همكارام كلي تحويلم گرفتن،منم بهشون شيريني دادم .ساعت چهارم كه ميخواستم برم خونه فاطي بهم گفت مياي بريم من مانتو بخرم كه منم قبول كردم و با هم رفتيم سرسبيل فاطي مانتو خريد كه خواهرم زنگ زد گفت كجايي ؟ بيا خونه كارت دارم!!! كه صداي الناز و محمد (بچه هاي دادش حسينم) رو شنيدم و فهميدم اومدن خونمون بعدش به فاطي گفتم و راه افتاديم سمت خونه، ساعت  شش رسيدم خونه تا از در وارد شدم الناز و محمد گفتن عمه تولدت مبارك كلي خوشحال شدم (اما ته دلم غمگين بود چون امين نه تنها نتونسته بود اون روز بياد تهران كه اون روز كلي سرش شلوغ بود و كمتر زنگ ميزد و اين آزارم ميداد) الناز برام يك بلوز اسپرت قرمز مشكي خريده بود، باباشم يك مانتو مشكي، مامانمم يك بلوز شلوار راحتي و خواهرمم برام يك مانتو بافته بود، از همشون ممنونم .

پنج شنبه ايي ساعت 9 صبح زنگ خونمون به صدا درومد منم از جام پريدمو درو باز كردم، رفتم تو راه پله به استقبال امين جونم تا ديدمش پريدم جلو ماچش كردم، بعدش يك صبحانه مفصل زديم تورگ قربونش برم وسم يك عدد سكه بهار آزادي به همراه سه تا كارت پستال خريده بود كلي ازش ممنونم بعدشم راه افتاديم به سمت بازار بزرگ تهران بزرگ دنبال كاراي شركت امين اينا بعدشم رفتيم منوچهري تا چمدون عروسيمونو بخريم چون از قبل تحقيقاتمو كرده بودم و يك راست رفتيم فروشگاه ناب رو تو منوچهري كه آقاي قدردوست (همكارم) بهم آدرس داده بود، چون واسه اداره هم از اونجا خريد ميكنه و مطمئنه جنساش خوبه، تازه خودشم واسه دخترش از اونجا خريد كرده بود خلاصه دوتا چمدونه نوك مدادي به همراه كيف آرايشيش ، كيف پول و كمربند چرم خريديم و راه افتاديم به سمت بالاي ميدونه وليعصر نمايندگي حوله برق لامع و دو عدد حوله تن، دو عدد حوله استخر، دو عدد حوله صورت و دو عدد ليف خريديم ست من سفيد مايل به طوسي و مال امين طوسي – نقره اي و از اونجا به سمت خونه حركت كرديم . كلي خسته شديم تا رسيديم با ذوق فراوان خريدامونو نشون داديم خدارو شكر هر كي مي ديد ميگفت خيلي خوش رنگن بعدشم تا ناهار خورديم دراز به دراز افتاديمو يه يك ساعتي خوابيديم ، بهداز ظهرم خونه بوديم

و اما جمعه:

نميدونم چم شده بود اما خيلي حساس شده بودم احساس كردم امين بهم توجه نداره تا يه چيزي گفت منم ژست گرفتمو قهر كردم دوست داشتم بياد كنارم، نازمو بكشه، ب و س م كنه اما اون از دور هي باهام حرف ميزد و منم توجهي نميكردم اين باعث شد اوضاع بحراني بشه بگذزيم جمعه بعداز ظهرم رفتيم براي امين ساعت خريديم خيلي حال داد شبم رفتيم خونه دادش بزرگم كلي خوش گذشت.

بعدازظهر شنبه هم با هم رفتيم پاساژ آسمان ونك دوري زديمو ذرت مكزيكي خورديمو رفتيم خونه و بابايي يك شنبه ساعت 11 تهران رو به مقصد گرگان ترك كرد و دوباره من رو تنها گذاشت.

 


+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:19
توسط سارا و امين موضوع: |

فردا سومین ماه گردمونه، امين عزيزم از همین راه دور روي چون ماهت رو مي بوسم. امیدوارم برات همسر خوبی باشم.می دونم گاهی اذیتت میکنم اما دست خودم نیست دوریت خیلی اذیتم میکنه اصلا تقصیر خودته ...

 

خدایا به خاطر سه چیز سپاسگزارم 

دادنهایت، ندادنهایت و گرفتن هایت 

دادنهایت را نعمت 

ندادنهایت را رحمت 

گرفتنهایت را حکمت می دانم

 

عشق با روح شقایق زیباست  

عشق با حسرت عاشق زیباست  

عشق با نبض دقایق زیباست  

عشق با زهر حقایق زیباست  

عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست

 

 

نمي خواهم به جز من دوست دار ديگري باشي

نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي

نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند

نمي خواهم كسي نامش،بر لب هاي تو بنشيند

نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي

نمي خواهم كسي يارت شود در راه اين هستي

  


+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 14:42
توسط سارا و امين موضوع: |

داشتم وبلاگ گردی میکردم این دوتا شعرو دیدم خوشم اومد و گذاشتم تو وبلاگم.

زندگی    

 شاید انروز که سهراب نوشت

  تاشقایق هست زندگی باید کرد

  خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

  اینجور باید نوشت

  تا شقایق گل پیچک و یاس

  زندگی باید کرد زندگی اجبار است

 

آدمک

 آدمک آخر دنياست بخند

آدمک مرگ همينجاست بخند 

دست خطي که تو را عاشق کرد....

شوخي کاغذي ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گريه چه زيباست بخند

صبح فردا به شبت نيست که نيست

تازه انگار که فرداست بخند

راستي آنچه که يادت داديم

پر زدن نيست که در جاست بخند

 آدمک خر نشوي گريه کني

آن خدايي که بزرگش خواندي....به خدا مثل تو

تنهاست.....بخند....


+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 15:48
توسط سارا و امين موضوع: |

سلام دوستان

.

.

میدونید امروز چه روزی؟ امروز تولدمه

.

.

تولللللللللللللللللدم مبااااااااااارکککککککککککککککک

.

.

 


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 16:3
توسط سارا و امين موضوع: |

donyayebikaran

سارا و امين

donyayebikaran

http://donyayebikaran.blogfa.com

هرچی دلت می خواد بگو

هرچی دلت می خواد بگو

هرچی دلت می خواد بگو

دوست داشتن در دريا شنا كردن است و عاشق شدن در دريا غرق شدن.
(علی شریعتی).......
سارا هستم،متولد2/11/59 و متاهل.
این وبلاگ برگرفته از عقاید، افكار و احساسات شخصي نويسندگانش هست.
اميدوارم با ارائه نظرات خودتون ما رو ياري كنيد.
انسان با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق میمیرد

هرچی دلت می خواد بگو

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog