انسان با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق میمیرد
جاتون خالي پنج شنبه ساعت 11 با خواهرم و دوستش خانوم امامي رفتيم شوش براي خريد، ايشا ا.. قسمت همه جونا بشه. از اونجايي كه قبلا من و فاطمه حسابي همه جاي شوش رو گشته بوديم و بهترين و شيك ترين مغازه هارو شناسايي كرده بوديم زياد معطل نشديم. اول رفتيم چيني خريديم يك سرويس 12 نفره (24 پلو خوري داره) مربعي سفيد با طرح درخت به رنگ طوسي كمرنگ به قيمت 270 هزار تومان از اونجا هم رفتيم آكروپال خريديم 2 تا سرويس 6 نفره صورتي خيلي خوشگل به قيمت 210 هزار تومان اينم بگم سليقه خانوم امامي بود . بعدشم رفتيم كريستال براي بوفه بخريم كه پس از كاوش هاي زياد يك كشكول پايه دار، شكلات خوري، جا قاشقي، تنگ مربعي به همرا 6 عدد جام و يك آجيل خوري مربع با 6 عدد پياله مربعي و شيريني خوري مربعي به همراه پيش دستي مربعي مدل خورشيدي خريديم كه جمعا شد 415 هزار تومان. حدود ساعت 3 بعدازظهر بود كه يك ماشين گرفتيم راه افتاديم به سمت خونه خدا ميدونه چقدر خسته بودم كمرم خيلي درد گرفته بود البته شكر خدا هوا خيلي خوب بود . واقعا خريد كردن چه لذتي داره، شمارو نميدونم اما من عاشق خريد كردنم، الان تقريبا بيشتر وسايل آشپزخونه رو خريدم از وسايل بزرگم فقط ماكروفر و گازم مونده با كمي خورده ريز مثل سطل برنج و قند، جا دستمال كاغذي ، سطل زباله و .... حالا قراره یکی دو هفته دیگه بریم این چیزا رو هم بخریم
سلام ، اميدوارم عزاداري هاتون مورد قبول حق قرار گرفته باشه. اين محرم براي من متفاوت بود با تمام محرمايي كه تا حالا پشت سر گذاشتم اين اولين سالي بود كه من محرم تهران نبودم و از خانوادم دور بودم ، امسال در كنار همسر عزيزم و خانوادش بودم تجربه تازه اي كه برام خالي از درس نبود خدارو شكر امين و خانوادش نذاشتن بهم سخت بگذره.
خدا ميدونه دوشنبه اي چه جوري از اداره رفتم فرودگاه چون خواهرم زودتر اومده بود، آخه چمدونام خونه بود برام آورده بود فرودگاه، منم ساعت 16 رسيدم تا بلند شدن همواپيما 1 ساعتي مونده بود پس نشستيم و كلي باهم حرف زديم حدود ساعت 16:30 بود كه اعلام كردن بريم براي تحويل بار. لحظه سختي بود وقتي براي اولين با تنهايي راهي گرگان مي شدم اما از طرفي قند داشت تو دلم آب ميشد كه قرار عزيزمو ببينم آخه دلم براش يه ذره شده بود. درست بعداز سوار شدن درست 40 دقيقه بعد هواپيما تو فرودگاه گرگان نشست يكم طول كشيد تا از هواپيما پياده شم تا رسيدم به در سالن امين رو ديدم كه منتظرمه بعد از كلي احوال پرسي و رو بوسي رفتيم چمدونمو از قسمت بار تحويل گرفتيم و رفتيم خونه. همون روزم قرار بود خواهر امين از چالوس بياد ، تا رسيديم خونه من دستمو گذاشتم رو زنگ و اعلام ورود كردم البته به سبك خودم بعدش مامان شوهر ، بابا شوهر، خواهر شوهر بزرگه و بابك وسينا اومدن خوشامدگويي، جاتون خالي كلي تحويل بازار بود. ساعت 20 همون روز حديث و فريبرزم اومدن، مامان شوهرم از اينكه بچه هاش مخصوصا حديث پيشش بودن كلي خوشحال بود. روز تاسوعا هم من و مامانشينا رفتيم حضرت ابوالفضل ( يه مكان مقدسي كه تو گرگان خيلي معروفه و مردم ميرن اونجا و نذر نون و ماست ميدن اينم بگم من اطلاعات زيادي در موردش ندارم) خيلي شلوغ بود كلي دسته و علم اومده بود همشون دسته هاي زنجير زني بودن 2 ساعتي اونجا بوديم بعدش اومديم خونه و نشستيم پاي تلويزيون. روز عاشورا رفتيم امام زاده عبد ا... خيلي شلوغ بود چون همه دسته ها از تمام نقاط شهر ميان اونجا تا اذان ظهر عاشورا اونجا بوديم بعدش رفتيم خونه؟ آخه قرار بود ساعت 14:30 من و مامان شوهر و خواهران شوهر بريم خونه عموي شوهر روضه و رفتيم خوب بود كلي از افراد فاميل از جمله عمه شوهر كه ميشه زن دائي بنده و دختر عموهاي شوهر اونجا بودن. پنج شنبه ايي هم من و امين اول رفتيم آزادشهر ديدن عمش كه مريض بود بنده خدا كلي خوشحال شد و از اونجا هم رفتيم گنبد خونه عمه من اونم كلي خوشحال شد. جمعه هم با حديث رفتيم جاده ناهار خوران و زيارت (منطقه ايي در جنوب گرگان) جاتون خالي خوش گذشت. ناهار خونه عموي امين دعوت بوديم، اي اونجا هم بد نگذشت خلاصه تا اومديم بخودمون بجنبيم ساعت شد 21 و بايد مي رفتيم فرودگاه خيلي سخته عشق تو ، عزيز تو بزاري برگردي. لعنت به جدايي . . . آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند واقعا قاطی کردم. خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمکم کن!!!لطفا. هیچ کس درکم نمیکنه!خستگیمو نمیفهمه! میخوام برم؟!کجا؟نمیدونم؟فقط میخوام یجای آروم باشه همين! حسين بيشتر از آب تشنه لبيک بود اما افسوس که به جاي افکارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي کردند. دکتر علي شريعتي
در قبايل عرب همواره جنگ بود ، اما مکه " زمين حرام " بود و چهار ماه رجب ، ذی القعده ، ذی الحجه و محرم ، " زمان حرام " ، يعنی که در آن جنگ حرام است . دو قبيله که با هم می جنگيدند ، تا وارد ماه حرام می شدند ، جنگ را موقتاً تعطيل می کردند ، اما برای آنکه اعلام کنند که " در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست ، ماه حرام رسيده است و چون بگذرد ، جنگ ادامه خواهد يافت " ، سنت بود که بر قبه خيمه فرمانده قبيله ، پرچم سرخی برمی افراشتند ، تا دوستان ، دشمنان و مردم ، همه ، بدانند که : " جنگ پايان نيافته است . " آنها که به کربلا می روند ، می بينند که جنگ با پيروزی يزيد پايان گرفته و بر صحنه جنگ ، آرامش مرگ سايه افکنده است . اما می بينند که بر قبه آرامگاه حسين ، پرچم سرخی در اهتزاز است . بگذار اين " سالهای حرام " بگذرد !
از کتاب حسين وارث آدم – دکتر شريعتی
خدايا خسته شدم بس كه نق زدم و گفتم حو صله ندارم، خسته ام، ... دلم ميخواد مثل قبلا شاد باشم، سينما برم، ورزش كنم، پياده روي برم، دوستامو ببينم و... باور كنيد دليل اين تنبلي، بي حوصلگي رو نمي دونم ... هركي من و ميبينه ميگه از وقتي شوهر كردي ساكت شدي؟؟؟ آروم شدي!!! اما به خدا امين كاري با من نداره، اصلا نميگه كجا ميري، با كي ميري، كي مياي، تازه خودش بهم پيشنهاد ميده با دوستام برم بيرون. قرار بود پنج شنبه با خواهرم بريم بيرون كه بيچاره شديدا سرما خورده بود نتونستيم بريم. اداره ام اي خوبه ميگذره، الان كه دارم اين مطلب رو مي نويسم دارم از گرما هلاك ميشم، هفته گذشته اين قدر كار سرم ريخته بود كه خدا ميدونه، فرداهم از شبكه چهار ميان فيلم برداري بايد هماهنگي لازم رو انجام بدم. راستي عروسي داداش ناهيد دوستم 8/1/88 و داداش فاطي خاكي۲۱/۱/۸۸، عروسي من و خود فاطي هم با خداست.
نام تو مرا همیشه مست می کند بهتراز شراب بهتر از تمام شعر های ناب نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است من تو را به خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خود خطاب می کنم بهترین بهترین من . . نميدونم چه خبره؟؟؟ امين يجورايي شده !!! به خدا من نميخوام ناراحتش كنم اما ...خوب ميدونم يكم سر به هوام . خوب تقصير من نيست كارام زياد اما امين الان 48 ساعت يك يجوري شده ولي همش ميگه خوبم، خوبم، من كه ميدونم خوب نيست اما خودش اصرار داره و این من و اذیت می کنه خودش میگه میخواد خودشو تغییر بده اما نمیدونه که با این کاراش منو داغون میکنه، گاهي وقتا آرزو ميكنم نباشم، به خدا اون خيلي حساسه اين جوري بودنش خيلي خوبه اما گاهي اوقات خيلي خيلي حساس ميشه و بيشتراز هركس خودشو اذيت ميكنه و با ناراحت شدن اون كه من ناراحت و عصبي ميكنه به خدا منم دوسش دارم، دوريش برام سخته، دلم براش تنگ ميشه،جاي خاليشو احساس ميكنم، اما به روي خودم نميارم. عيد قربان امين جون اومد تهران جاتون خالي همش مهموني بوديم، خونه داداش حسينم،عباس، ديويد و خونه يعقوب دوست امين خيلي خوش گذشت. بابايي جونم برام عيدي ساعت خريده بود خيلي خوشگله اين و من نمي گما هر كي ديده گفته. اين بگم عید قربان امین اومد دنبالم باهم رفتیم گرگان ساعت ۵ صبح راه افتادیم ساعت ۷ رسیدیم فیروزکوه جاتون خالی صبحانه یک کله پاچه نوش جان کردیم و دوباره راه افتادیم حدود ساعت۱۱ رسیدیم خونه تا رسیدیم بابای امین گوسفندی رو که خریده بود قربونی کرد بعدشم جیگر و گوشت زدیم تو رگ . وقتي خواستم برم گرگان خواهرم براي امين يك تي شرت خريد كه باباي امين عاشقش شد و گفته براش بخريم و براي مامان شوهرم يك كيف دوشي خريدم كلي خوشحال شد، امين هم برام سكه خريد مامان جونشم برام پارچه پيرهني. .پنج شنبه هم خواهر من به همراه خواهر شوهر عزيز و مادر شوهر عزيزتر از جان حلوا درست كردن رفتيم امازاده عبدا.... سر خاك مامان بزرگ، پدر بزرگ و ... تا خواستيم از خونه بيرون بارون شديدي شروع شد ولي به هر صورتي كه بود رفتيم. راستي قراره براي تعطيلات محرم برم گرگان . . .
|