تبليغاتX
هرچی دلت می خواد بگو

هرچی دلت می خواد بگو

سلام

اين هفته هم حسابي سرم شلوغ بود نوشتن صورت جلسه ، ارسال خبر ، هماهنگي مصاحبه ها و.......

از اون طرفم دوشنبه ايي رفتم خوته قديمي ترين دوستم با قدمت 20سال اسمش معصومه است از اول ابتدايي با هم دوست شديم اون ازدواج كرده و الان يك پسره 8 ساله داره به اسم امير حسين كه خيلي هم بلاست خوش گذشت كلي حرف زديم از گذشته ، حال ، آينده يه 3 ساعتي  اونجا بودم اين دوست من خيلي خوش خوراك و به همين دليل همش به من مي گفت بخور منم كه رژيم ولي با اين حال خوردم

ديروزم از اداره رفتم خونه بهناز دوست دوران دانشگاهم كه عاشقانه دوستش دارم با اين كه دير به دير مي بينمش اما رابطه خوبي داريم ما از سال 80 با هم دوست شديم سرفرصت ماجراي شروع دوستيمونو براتون ميگم به هر حال ديروز ساعت 5 رسيدم خونه بهنازينا بعد از نيم ساعت متوجه شدم من تنها مهمونه اونا نيستم وقرار چندتا از دوستاي طناز خواهرشم بيان يادم رفت بگم ثريا هم اومد و ما بعداز چند لحظه رفتيم اتاق بهناز واز جمع دوستاي طناز جدا شديم و كلي صحبت كرديم از چي؟ از همه چيز از دماغ عمل شده ثريا ، ازدواج و رفتن بهناز از ايران  و قضيه من و امين و هرچي كه دل تنگمون خواست

 

یک نکته :

فکراین چند روزه ناخواسته به امین کم توجهی کردم که همین جا ازش عذر خواهی میکنم

دوست دارم عزیزم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387 9:49 توسط چكاوك |


 

سلام واي كه اين چند وقته سرم شلوغ شده چهارشنبه اي براي رييس كنفرانس خبري گذاشته بوديم و من بيچاره كلي دوندگي كردم دعوت نامه نوشتم ، ايميل و فاكس كردم بعدشم زنگ زدم چك كردم ببينم دستشون رسيده يا نه؟به هرحال اون روزم با تمام استرسش تموم شد و رفت رييس هم راضي بود (خدارو شكر)

 

بعد چند ماهي هم دوستان دور هم جمع شديم من ،سارا ، نرگس ، ثريا ، طاهره ، معصومه ناها رفتيم ايران تك (چهار راه وليعصر) وديدم كه ثريا چي سر دماغش آورده بله دماغشو عمل كرده بود و هنوز آثار كبودي زير چشماش بود و بيبيش هم ورم داشت اون روز كلي بهمون خوش گذشت جاتون خالي

 

و اما روز زن ، روز زن امين تهران بود جاتون خالي اون روز قرار شد اين برام كيف و كفش بخره پس گفتم بريم سپهسالار بعد از كلي گشتن يك كيف و كفش مجلسي دیدیم خیلی قشنگ بود اما نخریدم(یه کادو روز زن از بابایی طلب دارم)بعدشم رفتيم كوچه برلن و از اونجا هم پياده تا ميدون فردوسي رفتيم و از اونجا هم رفتيم چهار راه وليعصر براي مامانم كفش و براي خواهرم بلوز خريديم بعدشم بابايي رفت

 

نميدونم گفتم يا نه؟ كه واسه خواهركوچكيه امين خواستگار اومده اسمش فريبرز ساكن چالوس هستن2 هفته پيش خانواده پسر اومده بودن خونه امين اينا براي آشنايي وجمعه گذشته هم امين و خانوادش به همراه دايي هاش رفتن چالوس ، امين ميگفت خونه زندگي خوبي دارن، تو كار پرورش ماهي هستن ،حالا مثلي كه قرار شده زنگ بزنن تا آخره هفته بيان خواستگاري اين طور كه امين ميگه باباش موافقت كرده اما مامانش بخاطر دوري راه كمي ناراضي كه اونم راضي ميشه

 

چند روز پيش تو يكي از اين وبلاگ ها متني رو ديدم كه خيلي زبيا بود تصميم گرفتم بزارمش تو وبلاگم   

 

در سبك‌بالي رهايي، مي‌ترسم از توهم لحظه‌اي كه نسيم تو را با خود ببرد. مي‌دانم كه در باورت، سادگي‌ام از قاصدك‌ها كم‌تر نيست، اما باز مي‌ترسم؛ نسيم، در اين امور سابقه‌ي خوبي ثبت ندارد...

يله مي‌شوي بر آغوش نسيم، چشم مي‌بندي و مست مي‌شوي و دست باز مي‌كني؛ و شيطنت مي‌كند نسيم و مويت را مي‌كشد و دامنت را مي‌كشد و روسري‌ات را مي‌كشد؛ و دلم را مي‌كشد چنان از پي‌اش كه هيچ خار بياباني را به چنين خواري و سرگشتگي نكشيده بود...

آرام، بي آن كه كسي بفهمد، آمدم آن بالا ببينم به همان بلندي كه مي‌گويند، هست؟ پيام داده بودم به آن يكي‌شان كه اين بار كه آمديم به لطف كرمش، كم نگذارد و آن چنان ببارد تا نماند كسي كه بي‌نصيب باشد. آن‌قدر ببارد كه نقش نفس‌ها و اشك‌ها هم از زيادت آن بي‌خاطره نماند؛ و در نزديكي اين همه ابر بغض‌آلود، تب مي‌كنم، بلند بلند...

حالا تو هي بيا و بگو كه راه دور است و ساق‌هاي خسته‌مان را توان پيمودنش نيست

حالا تو هي بيا و بگو كه ميان اين همه تشنگي و تنهايي، از تب آسمان و گريه‌ي ابر خبري نيست

حالا تو هي بيا و بگو كه از نوازش نسيم و خمار دشت‌هاي سبز ما را نصيبي نيست...

ما، حديث مجسم نسيميم؛ دوست‌داشتني‌ترينم...

ما، آيينه‌ي تبيم و اشك...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387 9:45 توسط چكاوك |


پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

هر گاه مشتا ق بهشت می شوم فاطمه را می بویم.

 

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من،

 گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند.

 

گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.

 

 گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند.

 

 گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد.

 

گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي

 

را در گوشم زمزمه مي کند.

 

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.

 

 مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و

 

مي ستايمت.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387 11:41 توسط چكاوك |


+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 14:12 توسط چكاوك |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

دوست داشتن در دريا شنا كردن است و عاشق شدن در دريا غرق شدن.
(علی شریعتی).......
سارا هستم 27 سالمه
کارمندم و قرار با امین ازدواج کنم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

عروس خانوم
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385



پیوندها

نرگس
هر چه می خواهد دل تنگم می گم (كوروش)
بچه مثبت !!!
تابش(تـنها ترین رهگـذر)
(عاشق خسته) وحيد
صبا خانوم (عاشق باش)
خانومی
دوستت دارم (كيوان)
حرف های دل من
اميد و محيا
عشق يعني چي؟ (محمد)
سعيد
عشق آسماني (نيوشا)
پيام
محمد(گل سرخ)
خاطره
جاني 2(اولین اشک خونین یک عاشق بی یار)
جعفر(يادمان شادروان کربلائی علی آگاه)
اميد(بچه باحالاي ايرون)
نينا
نازیلا
شاذه (نگارين)
ايرج(نازارین)
دریاچه پریشان (علي)
حرفای یه تازه عاشق
ماريا
آبجی عاطفه
بیکران(افق)
باطل
دهکده غـــــــــم(سعید اس تی)
#بهترین کدهای جاوا # (داريوش)
تنها تر از تنهایی(ناصر سعیدی )
صدف
همه کاره و هیچ کاره(كاميار)
شب هنگام (ناشناس)
ایستگاه خاطرات بهار
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin